|
قصه از اين قرار است كه در يك از روز هاي تابستان من زكي جان و مريد جان به باغ بابر بخاطر فلم بر داري رفته بوديم در انجا يك كامره كوچك داشتيم و يك مايك بدون لين و همراه ان با مردم كه در باغ بابر بودن مصاحبه ميكرديم آنها فكر ميكردن كه ما از كدام شبكه تلويزيوني استيم و با بسيار ادب و احترام به سوالات ما جواب ميدادن آن يك خاطره جالب برايم به همان خاطر به شما نوشتم تا نطريت تان را در مورد خاطره ام بنويسيد
ادامه مطلب |